الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
36
حياة الإمام الهادي ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام هادى ع ) ( فارسي )
شده است پس با خود گفتم چكنم و مىترسيدم از اين كه جويا شوم و در ذهنم گذشت كه بر مركبم سوار شوم و داخل شهر بروم ، شايد بدون پرسش از كسى ، خانهء آن حضرت را پيدا كنم ، و همين كار را كردم . در آن ميان كه خيابانها و بازارها را يكى پس از ديگرى پشت سر مىگذاشتم ، به در خانهاى رسيدم ، به قلبم خطور كرد كه همين جا بايد خانهء امام باشد ، به غلامم گفتم ، بپرس اين خانه از آن كيست ؟ غلام اطاعت كرد و از صاحب خانه پرسيد ، گفتند : اين خانه ابن الرّضا عليه السّلام است . غلام در را زد ، غلام سياهى از خانه بيرون آمد و رو به من كرد و گفت : تو يوسف بن يعقوب هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : پياده شو ! من از مركب پياده شدم ، مرا به دهليز خانه راهنمايى كرد ، آنگاه غلام وارد شد و دوباره برگشت و رو به من كرد و گفت : آن صد دينار كجاست ؟ من پولها را به او دادم و او به امام عليه السّلام رساند . طولى نكشيد كه دوباره آمد و به من اجازه ورود داد و من وارد شدم ، ديدم امام عليه السّلام تنها نشسته است و با لطف و محبّت به من نگريست و فرمود : « آيا وقت آن نرسيده است كه تو هدايت شوى ؟ » عرض كردم : مولاى من ، براى من به مقدار كافى برهان ظاهر شد . امام عليه السّلام فرمود : « هيهات ! تو اسلام نخواهى آورد و ليكن پسر تو ، مسلمان خواهد شد و او از شيعيان ما خواهد بود . اى يوسف ! گروهى تصوّر مىكنند كه ولايت ما براى امثال تو سودى ندارد ، برو به سوى مقصدى كه دارى البتّه كه تو به آن هدفى كه دارى خواهى رسيد . » براى يوسف آن معجزه تحقق يافت و نزد متوكل رفت و به آن چه مىخواست نايل شد . هبة الله ، مىگويد : يوسف از دنيا رفت ، من با پسرش ملاقات كردم و ديدم مسلمان شده و اعتقاد خوبى نسبت به اهل بيت عليهم السّلام دارد . وى